تبلیغات
یا مهدی ادرکنی - 4داستان در مورد امام زمان

4داستان در مورد امام زمان

نویسنده :علی سالاری
تاریخ:دوشنبه 21 شهریور 1390-09:28 ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

4داستان خواندنی در مورد امام زمان

 

عریضه نویسی سید محمد جبل عاملی

عریضه نویسی میرزا محمّد حسین نائینى

ظهور در یأس و نا امیدی

حکایت: شیخ حسن بن مثله جمكرانى و ساختن مسجد مقدس جمکران

حكایت اول سید محمد جبل عاملی

 مرحوم نورى مى‏نویسد: عالم متّقى مرحوم سید محمد جبل عاملى از اهالى قریه جب شلیت، از ترس حاكمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند سید را وادار كنند به نیروهاى نظامى آنها بپیوندد، بطور مخفیانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت امیرالمؤمنین على‏علیه السلام زندگى ساده و فقیرانه‏اى را شروع مى‏كند. شرایط آن زمان به گونه‏اى بوده است كه تقریبا اكثر مردم حتى در تأمین مایحتاج روزانه خود دچار مشكل بوده‏اند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بدیهى است كه امثال سید محمّد كه با دست خالى مجبور به ترك وطن مى‏شوند و در عین حال به جهت عفیف و با حیا بودن راضى نمى‏شوند كه كسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زیادترى را متحمل گردند. در چنین شرایطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سیّد محمّد مجبور بود چندین روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراكى را براى خوردن تهیه نماید، بر اثر تكرار این وضع سیّد هر چه فكر مى‏كند هیچ راهى به نظرش نمى‏رسد. ناگهان به ذهنش خطور مى‏كند كه عریضه‏اى به حضرت حجة بن الحسن المهدى‏علیه السلام بنویسد و از آن حضرت درخواست كمك و حلّ مشكل نماید. در موقع نوشتن عریضه بنا را بر این مى‏گذارد كه چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونه‏اى كنترل كند كه كوچك‏ترین خلاف شرعى را مرتكب نشود، تا به واسطه این كار مورد عنایت امام زمان‏علیه السلام  قرار گیرد.

 ضمنا عهد مى‏كند درخواست خود را هر روز صبح روى كاغذى بنویسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن كه كسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى كه در عریضه‏نویسى وارد شده است آن را در آب جارى یا چاهى بیندازد.

 سیّد این كار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مى‏دهد منتهى در روز آخر وقتى نتیجه‏اى نمى‏بیند با ناراحتى خاصّى بر مى‏گردد. در وسط راه متوجه مى‏شود كه كسى از پشت سر مى‏آید. وقتى سیّد بر مى‏گردد و به پشت سر خود نگاه مى‏كند مى‏بیند یك مرد عربى در چند قدمى او مى‏آید. وقتى به سید نزدیكتر مى‏شود سلام مى‏كند و پس از احوالپرسى مختصر، از سیّد سؤال مى‏كند: سیّد محمّد! مگر چه مشكلى دارى كه سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اینجا مى‏رسانى و عریضه‏اى را كه همراه مى‏آورى به آب مى‏اندازى و سپس بر مى‏گردى؟ آیا فكر مى‏كنى كه امام تو از حاجت و مشكل تو اطلاعى ندارد؟!

 سید محمّد مى‏گوید: من در حالى كه از حرفهاى آن عرب جوان تعجب كرده بودم با خود گفتم: این آقا كیست كه مرا با اسم شناخت؟ در حالى كه من تاكنون او را در جایى ندیده‏ام.

 ثانیا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مى‏كند، و حال آنكه ازاهالى جبل عامل كسى این‏گونه لباس نمى‏پوشد و قطعا او از جبل عاملى‏هاى ساكن نجف هم نیست چون من همه آنها را مى‏شناسم.

ثالثا: من در طى این سى و نه روز كه صبح زود از شهر خارج مى‏شدم، همواره مواظب بودم كه كسى متوجه من نشود، پس این آقا چگونه خبر دار شده است كه سى و نه روز است من این كار را تكرار مى‏كنم؟!

 همین‏طور كه با آن مرد عرب به طرف شهر مى‏آمدیم من به این مطالب فكر مى‏كردم، ناگهان با خودم گفتم: یعنى ممكن است كه من این توفیق را پیدا كرده و به زیارت حضرت ولى عصرعلیه السلام  نائل آیم؟!

 از آنجایى كه قبلا درباره اوصاف وشمایل آن حضرت چیزهایى شنیده بودم، تصمیم گرفتم ببینم آیا از آن نشانه‏ها در این عرب جوان اثرى وجود دارد یا نه؟ این بود كه در صدد برآمدم تا با او مصافحه كنم، لذا دستم را به طرف او دراز كردم ومتقابلا آن جوان هم دست مباركش را پیش آورد، وقتى باهم مصافحه كردیم، مطمئن شدم كه او همان عزیزى است كه همه مشتاق زیارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا  دست مباركش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مباركش بیندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مباركشان برسانم، بلافاصله ناپدید شد و مرا در حسرت دیدار دوباره‏اش گذاشت و گر چه بعدها آن مشكل فقر از من برطرف شد، ولى هیچ وقت حسرت دیدارى دوباره، به پایان نرسید.


حكایت میرزا محمّد حسین نائینى

مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسین نائینى اصفهانى چنین نقل كرده است:

 برادرم میرزا محمد سعید در سال (1285ق) از ناحیه پا، احساس درد شدیدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبیبى به نام میرزا احمد نائینى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشید كه زخم‏هاى زیادى علاوه بر پاها در میان دو كتف او پیدا شد. درد و خونریزى آن زخم‏ها، محمد سعید را هر روز بیش از پیش ناتوان و ضعیف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبیب جز افزایش درد و خونریزى و سرایت زخم‏ها به قسمت‏هاى دیگر بدن نتیجه دیگرى در پى نداشت.

 روزى خبر آوردند یك طبیب بسیار ماهرى به نام میرزا یوسف در یكى از روستاى اطراف ساكن است كه در درمان بسیارى از مریضى‏هاى صعب العلاج مهارت زیادى از خود نشان داده است. پدرم كسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بیاورند. وقتى او به طور كامل برادرم را معاینه كرد، مدتى ساكت شد و به فكر فرو رفت، یادم هست در یك فرصتى كه پدرم از اطاق بیرون رفته بود، به گونه‏اى كه من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به یكى از دایى‏هایم كه با ما زندگى مى‏كرد گفت. فهمیدم كه طبیب از درمان برادرم مأیوس شده است و به دایى‏ام مى‏گوید: هر چه زحمت كشیده شود بى فایده است. منتهى دایى‏ام تلاش مى‏كرد تا طبیب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح كند كه باعث ناراحتى او نشود.

 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتایج معاینات دكتر دوباره به اتاق برگشت، میرزا یوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (كه مبلغ بسیار زیادى بود) مى‏گیرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏كنم. كاملا معلوم بود كه هدف او از چنین پیشنهادى منصرف كردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلكه براى خیلى‏ها در آن زمان و شرایط تهیه چنان پولى غیر ممكن بود.

 لذا پس از بحث‏هاى زیاد، پدرم گفت: براى من امكان تهیه این پول مقدور نیست. در نتیجه طبیب هم از این فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.

 بعد معلوم شد كه والدینم همان موقع متوجه شده بودند كه طبیب از درمان برادرم مأیوس شده و درخواست آن پول كلان، بهانه‏اى بیش نبوده است.

 من یك دایى دیگر به نام میرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشكلات به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عریضه به حضرت بقیةاللّه‏علیه السلام  مى‏نوشت ونتایجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دایى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعید عریضه‏اى بنویسد.

 عصر روز جمعه‏اى بود كه دایى‏ام عریضه را نوشت. مادرم آن را از او تحویل گرفت و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بیرون روستا بود رفتند و در حالى كه به شدّت گریه مى‏كردند، عریضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از این ماجرا نگذشته بود كه من در خواب دیدم سه نفر سواره با همان اوصافى كه در حكایت تشرّف اسماعیل هرقلى نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آیند. وقتى آنها را دیدم یك مرتبه به یاد جریان اسماعیل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏علیه السلام هستند كه آمده‏اند برادرم محمّد سعید را شفا دهند.

 وقتى آن سه نفر به نزدیكى خانه ما رسیدند، همگى از اسب پیاده شدند و درست به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابیده بود داخل شدند. همان كسى را كه من فكر مى‏كردم خود حضرت‏علیه السلام  هستند نزدیك برادرم رفتند و نیزه‏اى را كه در دست داشتند روى كتف «محمد سعید» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائیت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.

 من در آن حال متوجّه شدم كه منظور آن حضرت، دایى على‏اكبرم است كه خیلى وقت پیش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخیر كردن، همه خانواده نگرانش بودند.

 محمد سعید اطاعت امر كرد و در نهایت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دایى على اكبر استقبال كند.

 در این لحظه از خواب بیدار شدم و درست به اطراف نگاه كردم متوجه شدم كه صبح شده است ولى هیچ یك از اهل خانه براى نماز صبح بیدار نشده‏اند. بلافاصله یاد خوابى كه دیده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزدیك برادرم رساندم و او را بیدار كردم و به او گفتم: محمد سعید! محمد سعید! بلندشو آقا امام زمان‏علیه السلام  تو را شفا دادند.

 سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمین بلندش كردم.

 در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بیدار شد، وقتى دید كه محمد سعید را بیدار كرده‏ام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى كه داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى كم شده بود، چرا بیدارش كردى؟!

 گفتم: مادر! امام‏علیه السلام  محمد سعید را شفا دادند.

 مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟

 خواستم تا حرفم را تكرار كنم، كه دیدم محمد سعید شروع به راه رفتن كرد، و مثل اینكه اصلا هیچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گریه كردن نمود و همه اهل خانه بإ  صداى او از خواب بیدار شدند و به دنبال آن طولى نكشید همه اهالى روستا از اتفاقى كه افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى دیدن محمد سعید به خانه ما مى‏رساندند.

 بحمد للّه امام زمان‏علیه السلام  به عریضه وتوسل مادرم عنایت كرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مریضى دیده نشد. و چند روز بعد هم دایى على اكبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجة بن الحسن‏علیه السلام  كامل‏تر شد.


ظهور در یأس و نا امیدی
 
ابوبكر محمد بن ابی دارم یمامی می گوید: روزی خواهرزاده ابوبكر بن نخالی عطار را دیدم و گفتم: كجا هستی و كجا میروی ؟ گفت هفده سال است كه در حال سفرم ! گفتم: چه عجایبی دیده ای؟


 گفت روزی در اسكندریه در منزلی در كاروان سرایی گرفتم كه بیشتر ساكنین آن غریب بودند ، وسط ان مسجدی بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز میگزاردند ، و امام جماعتی نیز داشتند. جوانی هم انجا در حجره ای سكونت داشت كه وقت نماز بیرون می آمد و پشت سر امام جماعت نماز می گزارد و باز می گشت، و با مردم اختلا طی نداشت. چون ماندن من در انجا به طول انجامید و او را جوانی پاك و لطیفی كه عبای تمیزی به دوش می انداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور تو باشم. گفت: خود دانی.

 من پیوسته در خدمت او بودم تا آن كه كاملاً با او مأنوس شدم. روزی به او گفتم : خدا تو را عزیز بدارد، تو كیستی؟ گفت: من صاحب حقّم!. عرض كردم: كی ظهور می كنی ؟ گفت: اكنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدّتی از آن باقی مانده است. پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شركت میكرد و با مردم اختلاطی نداشت. تا اینكه روزی فرمود: می خواهم به سفری بروم. عرض كردم: من هم همراه شما می آیم. در راه عرض كردم: آقا جان! امر شما كی آشكار خواهد شد؟ فرمود: هنگامی كه هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مكّه و مسجدالحرام می روم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب كنید! و در این باره با یكدیگر گفت و گو بسیار می كنند. تا این كه از میان مردم بر می خیزد و به من می نگرد و می گوید: ای مردم! این «مهدی ‹علیه السلام›» است. به او نگاه كنید. آنگاه دست مرا می گیرند و بین ركن و مقام مرا به رهبری مرا به رهبری برگزیده و با من بیعت می كنند در حالی كه مردم از ظهور من ناامید شده باشند.

با هم كنار در یا رسیدیم، او خواست وارد آب شود ، من عرض كردم: آقاجان! من شنا بلد نیستم. فرمود: وای بر تو! با من هستی و می ترسی؟ عرض كردم ؛ نه! امّا شجاعت ان را ندارم . آنگاه خود بر روی آب حركت كرد و رفت و من بازگشتم.

 بر گرفته شده از بحارالانوار


حکایت: شیخ حسن بن مثله جمكرانى و ساختن مسجد مقدس جمکران
بسم الله الرحمن الرحیم

شیخ فاضل ، حسن بن محمّد بن حسن قمى معاصر صدوق در تاریخ قم نقل كرده از كتاب (مونس الحزین فى معرفة الحق والیقین ) از مصنفات شیخ ابى جعفر محمّد بن بابویه قمى به این عبارت در باب بناى مسجد جمكران از قول حضرت امام مهدى علیه صلوات اللّه الرحمن كه سبب بناى مسجد مقدّس جمكران و عمارت آن به قول امام علیه السلام این بوده است كه شیخ عفیف صالح حسن بن مثله جمكرانى رحمه الله مى گوید كه : من شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان سنه ثلث و تسعین در سراى خود خفته بودم كه ناگاه جماعتى مردم به در سراى من آمدند، نصفى از شب گذشته ؛ مرا بیدار كردند وگفتند: (برخیز! و طلب امام محمّد مهدى صاحب الزمان صلوات اللّه علیه را اجابت كن كه تو را مى خواند.)
حسن گفت : من برخاستم به هم برآمدم و آماده شدم . گفتم : (بگذارید تا پیراهنم بپوشم .)
آواز آمد كه : هو ما كان قمیصك . پیراهن به بر مكن كه از تو نیست !
دست فرا كردم و سراویل خود را بر گرفتم . آواز آمد كه : لیس ذلك منك ، فخذ سراویلك . یعنى آن سراویل كه برگفتى از تو نیست ، از آن خود برگیر!
آن را انداختم و از خود برگرفتم و در پوشیدم و طلب كلید در سراى كردم . آواز آمد كه : الباب مفتوح .
چون به در سراى آمدم ، جماعتى بزرگان را دیدم . سلام كردم . جواب دادند و ترحیب كردند. (یعنى مرحبا گفتند) مرا بیاوردند تا بدان جایگاه كه اكنون مسجد است ؛ چون نیك بنگریدم . تختى دیدم نهاده و فرشى نیكو بر آن تخت گسترده و بالشهاى نیكو نهاده و جوانى سى ساله بر آن تخت تكیه بر چهار بالش كرده و پیرى پیش او نشسته و كتابى در دست گرفته و بر آن مى خواند و فزون از شصت مرد بر این زمین بر گرد او نماز مى كنند. بعضى جامه هاى سفید و بعضى جامه هاى سبز داشتند و آن پیر، حضرت خضر بود.
پس آن پیر مرا نشاند و حضرت امام علیه السلام مرا به نام خود خواند و گفت : (برو و حسن مسلم را بگو كه تو چند سال است كه عمارت این زمین مى كنى و مى كارى و ما خراب مى كنیم و پنج سال است كه زراعت مى كنى و امسال دیگر باره باز گرفتى و عمارتش ‍ مى كنى ، رخصت نیست كه تو در این زمین ، دیگر باره زراعت كنى . باید هر انتفاع كه از این زمین برگرفته اى ، رد كنى تا بدین موضع ، مسجد بنا كنند و بگو این حسن مسلم را كه این زمین شریفى است و حق تعالى این زمین را از زمینهاى دیگر برگزیده است و شریف كرده و تو با زمین خود گرفتى و دو پسر جوان ، خداى عزّوجلّ از تو باز ستد و تو تنبیه نشدى و اگر نه چنین كنى آزار وى به تو رسد، آنچه تو آگاه نباشى .)
حسن مثله گفت : (یا سیّدى و مولاى ! مرا در این نشانى باید كه جماعت سخن بى نشان و حجّت نشنوند و قول مرا مصدق ندارند.)
گفت : انا سنعلم هناك . علامت ما اینجا بكنیم تا تصدیق قول تو باشد. تو برو و رسالت ما بگذار.
به نزدیك سیّد ابوالحسن رو و بگو تا برخیزد و بیاید و آن مرد را حاضر كند و انتفاع چند ساله كه گرفته است ، از او طلب كند و بستاند و به دیگران دهد تا بناى مسجد بنهند و باقى وجوه از رهق به ناحیه اردهال كه ملك ماست بیارد و مسجد را تمام كند و یك نیمه رهق را وقف كردیم بر این مسجد كه هرساله وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد بكنند.
طریقه خواندن نماز تحیت مسجد جمكران و نماز امام زمان علیه السلام
مردم را بگو تا رغبت بكنند بدین موضع و عزیز دارند و چهار ركعت نماز اینجا بگزارند:
دو ركعت تحیت مسجد در هر ركعتى یك بار الحمد و هفت بار قل هو اللّه احد. و تسبیح ركوع و سجود هفت بار بگویند.
و دو ركعت نماز امام صاحب الزمان علیه السلام بگزارند بر این نسق : چون فاتحه خواند به ایّاك نعبد وایّاك نستعین . رسد، صد بار بگوید و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند و در ركعت دوّم نیز به همین طریق بگزارد و تسبیح در ركوع و سجود، هفت بار بگوید و چون نماز تمام كرده باشد، تهلیل بگوید و تسبیح فاطمه زهرا علیها السلام و چون از تسبیح فارغ شود، سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پیغمبر و آلش ، صلوات اللّه علیهم بفرستد.)
و این نقل از لفظ مبارك امام علیه السلام است كه :
فمن صلیهما فكانّما صلّى فى البیت العتیق .
یعنى هركه این دو ركعت نماز بگزارد، همچنین باشد كه دو ركعت نماز در كعبه گزارده باشد.
حسن مثله جمكرانى گفت : من چون این سخن بشنیدم ، گفتم با خویشتن كه : (گویا این موضع است كه تو مى پندارى .) انّما هذا المسجد للامام صاحب الزمان . و اشارت بدان جوان كردم كه در چهاربالش نشسته بود.
پس ، آن جوان به من اشارت كرد كه : (برو!) من بیامدم . چون پاره اى راه بیامدم ، دیگر باره مرا باز خواندند و گفتند: (بزى در گله جعفر كاشانى راعى است ، باید آن بز را بخرى ، اگر مردم ده ، بها نهند بخر و اگر نه ، تو از خاصه خود بدهى و آن بز را بیاورى و بدین موضع بكشى فردا شب .
آنگاه روز هجدهم ماه مبارك رمضان گوشت آن بز را بر بیماران و كسى كه علّتى داشته باشد سخت ، انفاق كنى كه حق تعالى همه را شفا دهد و بز ابلق است و مویهاى بسیار دارد و هفت علامت دارد: سه بر جانبى و چهار بر جانبى كذو الدرهم سیاه و سفید همچون درمها.)
رفتم ، مرا دیگر باره بازگردانید و گفت : (هفتاد روز یا هفت روز ما اینجاییم .) اگر بر هفت روز حمل كنى ، دلیل كند بر شب قدر كه بیست و سیم است و اگر بر هفتاد حمل كنى ، شب بیست و پنجم ذى القعده بود و روز بزرگوار است .
پس حسن مثله گفت : بیامدم تا خانه و همه شب در آن اندیشه بودم تا صبح اثر كرد. فرض بگزاردم و نزدیك على المنذر آمدم و آن احوال با وى بگفتم . او با من بیامد. رفتم بدان جایگاه كه مرا شب برده بودند. پس گفت : (باللّه !) نشان و علامتى كه امام علیه السلام مرا گفت ، یكى این است كه زنجیرها و میخها اینجا ظاهر است .
پس به نزدیك سیّد ابوالحسن الرضا شدیم ، چون به در سراى وى رسیدیم ، خدم و حشم وى را دیدیم كه مرا گفتند: (از سحرگاه سیّد ابوالحسن در انتظار تو است . تو از جمكرانى ؟)
گفتم : (بلى !)
من در حال به درون رفتم و سلام و خدمت كردم ، جواب نیكو داد و اعزاز كرد مرا به تمكین نشاند و پیش از آنكه من حدیث كنم مرا گفت : اى حسن مثله ! من خفته بودم در خواب ، شخصى مرا گفت : (حسن مثله نام ، مردى از جمكران پیش تو آید بامداد، باید آنچه گوید سخن او را مصدّق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ماست ؛ باید كه قول او را رد نگردانى .) از خواب بیدار شدم . تا این ساعت منتظر تو بودم .
حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت . در حال بفرمود تا اسبها را زین برنهادند و بیرون آوردند و سوار شدند. چون به نزدیك ده رسیدند، جعفر راعى ، گله بر كنار راه داشت . حسن مثله در میان گله رفت و آن بز، از پس همه گوسفندان مى آمد، پیش حسن مثله دوید و او آن بز را گرفت كه به وى دهد و بز را بیاورد. جعفر راعى سوگند یاد كرد كه من هرگز این بز را ندیده ام و در گله من نبوده است ، الاّ امروز كه مى بینم و هرچند كه مى خواهم كه این بز را بگیرم ، میسر نمى شود و اكنون كه پیش آمد.
پس بز را همچنان كه سیّد فرموده بود در آن جایگاه آوردند و بكشتند و سیّد بوالحسن الرضا بدین موضع آمدند و حسن مسلم را حاضر كردند و انتفاع از او بستند و وجوه رهق را بیاوردند و مسجد جمكران را به چوب بپوشانیدند و سیّد بوالحسن الرضا زنجیرها و میخها را به قم برد و در سراى خود گذاشت . همه بیماران و صاحب علتان مى رفتند و خود را در زنجیر مى مالیدند، خداى تعالى شفاى عاجل مى داد و خوش مى شدند.
ابوالحسن محمّد بن حیدر گوید كه : به استفاضه شنیدم كه : (سیّد ابوالحسن الرضا مدفون است در موسویان به شهر قم و بعد از آن فرزندى از آن وى را بیمارى نازل شد و وى در خانه شد و سر صندوق را برداشتند زنجیرها و میخها را نیافتند.)

 








Admin Logo
themebox Logo