تبلیغات
یا مهدی ادرکنی - در مدح دوازدهمین اختر امامت

در مدح دوازدهمین اختر امامت

نویسنده :علی سالاری
تاریخ:دوشنبه 21 شهریور 1390-11:15 ق.ظ

 مولتی هاستر


 چند شعر زیبا در مدح امام زمان (عج)

سحر از دامن نرجس ، برآمد نوگلى زیبا
گلى كز بوى دلجویش ، جهان پیر شد برنا
زهى سروى كه الطافش ، فكنده سایه بر عالم
زهى صبحى كه انفاسش ، دمیده روح در اعضا
سپیده دم ز دریاى كرم برخواست امواجى
كه عالم غرق رحمت شد، از آن مواج روح افزا
به صبح نیمه شعبان تجلّى كرد خورشیدى
كه از نور جبینش شد، منوّر دیده زهرا
چه مولودى كه همتایش ندیده دیده گردون
چه فرزندى كه مانندش ، نزاده مادر دنیا
به صولت تالى حیدر، به صورت شبه پیغمبر
به سیرت مظهر داور، ولىّ والى والا
قدم در عرصه عالم ، نهاده پاك فرزندش
كه چِشم آفرینش شد، ز نورش روشن و بینا
به پاس مقدم او شد، مزیّن عالم پائین
ز نور طلعت او شد، منوّر عالم بالا
چو گیرد پرچم (انّا فتحنا)، در كف قدرت
لواى نصرت افرازد، بر این نُه گنبد خضراء
شها چشم انتظاران را، ز هجران جان به لب آمد
بتاب اى كوكب رحمت ، بر افكن پرده از سیما
تو گر عارض بر افروزى ، جهان شود روشن
تو گر قامت برافرازى ، قیامت ها شود برپا
تو گر لشگر برانگیزى ، سپاه كفر بُگریزد
تو گر از جاى برخیزى ، نشیند فتنه و غوغا
بیا اى كشتى رحمت ، كه دریا گشت طوفانى
چو كشتیبان توئى ، ما را چه غم از جنبش دریا
خوش آن روزى كه برخیزد، ز كعبه بانگ جاء الحقّ

 

آیت شکوفایی

فروغ دیده توآیت شکوفایی ست        نگاه لطف تو ای گل، بهار زیبایی ست

مگربه خواب گل از گلشنم نصیب آید  خیال وصل چه شور آفرین و رویایی ست

تو از تبار کدامین ستاره سحری          که چهر مهر مثالت چنین تماشایی ست

پیام عشق تو درمان تلخ کامیهاست   کلام ناب تو تفسیری از شکر خایی ست

بیا بیا که طلوعت ، غروب نومیدی ست         بیا بیا که حضورت بهشت زیبایی ست

فروغ صبح امیدی حصار بشکن         سپیده تو به ظلمت سرای تنهایی ست

بهار عشق نگر در سروده " صائم "     که واژه واژه آن گل فروش شیدایی ست

 

طبیب غمگسار

به کجا چنین شتابان، سحرای نسیم جاری      گذری به باغ ما کن که دم مسیح داری

به کدام امیدواری در دوستان بکوبم        غم خویش با تو گویم که طبیب غمگساری

به خدا اگر بیایی اثر از خزان نماند           تو نهایت امیدی تو بدایت بهاری

چه شود که گاهگاهی نظری کنی به حالم         که به جان بی قراران همه راحتی، قراری

دل دردمند " دانش " نظر از تو بر نگیرد   که میان دوستانش تو یگانه دوستداری

 

لهجه باران

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت    مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند               همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی      یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض          بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم  بگذار تا به لهجه باران بخوانمت



نوع مطلب : شعر 





Admin Logo
themebox Logo