تبلیغات
یا مهدی ادرکنی - امام زمان (عج)

امام زمان (عج)

نویسنده :علی سالاری
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-11:11 ق.ظ


  چند داستان از دوران کودکی امام زمان علیه السلام

1 جواب چهل مسئله مشكل از كودكى خردسال
2 تشخیص حرام و حلال براى كودكى خردسال

3  ظهور از پشت پرده با خصوصیّات



جواب چهل مسئله مشكل از كودكى خردسال
سعد بن عبداللّه قمى حكایت نماید:
روزى متجاوز از چهل مسئله از مسائل مشكل را طرح و تنظیم نمودم تا از سرور و مولایم حضرت ابومحمّد امام حسن عسكرى صلوات اللّه علیه پاسخ آن ها را دریافت نمایم .
از شهر قم به همراه بعضى دوستان حركت كردیم ، هنگامى كه وارد شهر سامراء شدیم به سوى منزل آن حضرت روانه گشته ؛ و پس از آن به منزل رسیدیم و اجازه ورود گرفتیم ، داخل منزل رفتیم .
همین كه وارد شدیم ، دیدم مولایم همچون ماه شب چهارده در گوشه اتاق نشسته است و كودكى خردسال را - كه چون ستاره مشترى مى درخشید - روى زانوى خود نشانیده بود.
امام عسكرى علیه السلام به ما اشاره نمود كه جلو بیائید و در نزدیكى ما بنشینید.
پس طبق فرمان حضرت ، جلو رفتیم و نشستیم و سپس مسائل خود را به طور كلّى مطرح كردیم .
امام حسن عسكرى صلوات اللّه علیه پس از شنیدن سخنان و مسائل ما، اشاره به كودك نمود و اظهار داشت : اى فرزندم ! جواب شیعیان خود را بیان كن .
پس ناگهان ، آن كودك لب به سخن گشود و تمامى سؤ ال هاى ما را یكى پس ‍ از دیگرى جواب كافى داد.
و بعضى سؤال ها را پیش از آن كه مطرح كنیم ، خود كودك مطرح مى نمود و جواب آن را مى داد، به طورى كه همه ما مبهوت و متحیّر گشتیم كه این كودك خردسال چگونه در همه علوم و فنون شناخت كافى دارد و با بیان شیوا تمامى سؤ ال هاى ما را پاسخ داده و همه افراد را قانع مى نماید؟!
پس از آن ، امام حسن عسگرى صلوات اللّه علیه متوجّه من شد و فرمود: اى سعد بن عبداللّه ! براى چه از قم به این جا آمده اى ؟
عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چون عشق زیارت و دیدار شما را داشتم ، بدین جا آمده ام .
حضرت فرمود: پس بقیّه سؤال هائى را كه تهیّه و تنظیم نموده بودى ، چه شد؟
پاسخ دادم : آماده و موجود مى باشد.
فرمود: از فرزندم و نور چشمم مهدى موعود علیه السلام آنچه مى خواهى سؤ ال كن .
و من بعضى از سؤال هاى باقى مانده را مطرح كردم ، از آن جمله عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! تاءویل و تفسیر كهیعص چیست ؟
كودك در حالى كه روى زانوى پدر نشسته بود، فرمود: این حروف ، رموز و اخبار غیبى الهى است كه خداوند متعال در رابطه با حضرت زكریّا پیغمبر علیه السلام بیان نموده است ؛ چون زكریّا از خداوند متعال درخواست نمود تا اسامى خمسه طیّبه - پنج تن آل عبا علیهم السلام - را تعلیم او نماید.
لذا جبرئیل علیه السلام نازل شد و آن اسامى مقدّس را به او تعلیم داد؛ و هر زمان حضرت زكریّا علیه السلام یادى از آن اسامى : ((محمّد، علىّ، فاطمه ، حسن ، حسین علیهم السلام ))
مى كرد، هر نوع مشكل و ناراحتى كه داشت ، حلّ و بر طرف مى گردید.
امّا هرگاه نام حسین علیه السلام بر زبان جارى مى نمود و به یاد آن حضرت مى افتاد، غم و اندوه فراوانى بر او عارض مى شد؛ و افسرده خاطر مى گردید.
پس روزى اظهار داشت : خداوندا! علّت چیست كه هر موقع چهار نفر اوّل را یادآور مى شوم ، دلم آرام مى گیرد؛ و چون پنجمین نفر را یاد مى كنم محزون گردیده و در چشمانم اشك حلقه مى زند؟!
خداوند متعال كهیعص را در جواب حضرت زكریّا علیه السلام برایش ‍ فرستاد؛ و تمامى اخبار و جریاناتى را كه بر امام حسین علیه السلام مقدّر شده بود، به وسیله آن رموز كلّى برایش بیان نمود:
((كاف )) یعنى ؛ كربلاء و حوادث آن ، ((هاء)) اشاره به هلاكت و شهادت اهل بیت سلام اللّه علیهم ، ((یاء)) یزید - بن معاویه است - كه بر امام حسین علیه السلام ظلم نمود، ((عین )) اشاره به عطش و تشنگى آن حضرت و اصحاب مى باشد؛ و ((صاد))
صبر و استقامت آن حضرت خواهد بود.
سپس آن كودك در ادامه فرمایشات گهربارش فرمود: چون حضرت زكریّا علیه السلام این خبر را - از فرشته الهى یعنى ؛ جبرئیل امین علیه السلام - دریافت نمود، وارد مسجد شد و به مدّت چند روز در مسجد ماند و مرتّب گریه و زارى مى كرد.
و در پایان افزود: حضرت یحیى پیغمبر و امام حسین علیهماالسلام هر دو به مدّت شش ماه در رحم مادر بودند؛ و در شش ماهگى به دنیا آمدند.


تشخیص حرام و حلال براى كودكى خردسال

احمد بن اسحاق یكى از اصحاب و كسانى بود كه وجوهات شیعیان را جمع آورى مى كرد و خدمت امام حسن عسكرى علیه السلام تقدیم مى نمود، او حكایت نماید:
روزى به قصد تحویل مقدار قابل توجّهى وجوهات شرعیّه به همراه تعدادى سؤ ال در مسائل مختلف ، به محضر مبارك امام حسن عسكرى علیه السلام عازم سامراء شدم .
و چون وارد شهر سامراء گشتم ، به سمت منزل آن حضرت حركت نمودم ، هنگامى كه به منزل رسیدم ، اذن دخول طلبیده و وارد شدم ، چشمم به كودكى خردسال افتاد كه بر زانوهاى حضرت نشسته و بسیار خوش سیما و نورانى بود.
همین كه كیسه هاى پول و جواهرات را خدمت حضرت نهادم ، امام علیه السلام نگاهى به كودك نمود و فرمود: اى پسرم ! این اموال از شیعیان و دوستان تو مى باشد، آن ها را باز كن و تحویل بگیر.
ناگهان كودك اظهار داشت : اى پدر! و اى سرورم ! آیا جایز است كه دست به سوى اموالى دراز كنم كه آغشته به حرام است ؟!
سپس امام حسن عسكرى علیه السلام خطاب به احمد بن اسحاق كرد و فرمود: آنچه در كیسه ها مى باشد، بیرون بیاور تا فرزندم حلال و حرام آن ها را از یكدیگر جدا نماید.
چون یكى از كیسه ها را خدمت حضرت نهادم ، كودك فرمود: این مال فلان شخص است كه در فلان محلّه شهر قم سكونت دارد و مقدار آن 72 دینار است كه بابت فروش باغ ارثیه پدرش و نیز فروش هفت عدد پیراهن و كرایه مغازه هایش مى باشد.
امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود: عزیزم ! صحیح گفتى ، اكنون بگو كدام حرام است ؟
كودك اظهار داشت : در این كیسه یك دینار مشكوك ، از اهالى شهر رى مربوط به فلان تاریخ مى باشد كه مغشوش مى باشد.
بعد از آن اشاره به یكى دیگر از كیسه ها نمود و فرمود: و امّا صاحب این كیسه فلانى است كه در فلان شهر مقدار یك مَن و یك چارك نخ ، جهت بافتن پارچه به فلان بافنده معروف داد و چون مدّتى طولانى سپرى شد، نخ ‌ها را دزد به سرقت برد.
و صاحب نخ ‌ها نسّاج را تكذیب و جریمه كرده و به جاى آن ، یك مَن و نیم غرامت گرفت .
پس یك دینار با تكّه اى پارچه در این كیسه از چنین راهى به دست آمده است كه حرام مى باشد.
سپس كودك به سوّمین كیسه اشاره نمود و اظهار داشت : آنچه درون آن است ، مال فلان شخص است كه در فلان محلّه قم زندگى مى كند و مقدار هفتاد دینار مى باشد كه نباید دست زده شود.
امام حسن عسگرى علیه السلام سؤال نمود: چرا؟
فرزند جواب داد: چون این ها بابت فروش گندم هائى است كه مالك با كشاورز اختلاف داشتند و مالك سهم كشاورز را كمتر از حقّش داد.
پدر فرمود: بلى ، صحیح است .
پس از آن كودك فرمود: اى احمد بن اسحاق ! این اموال را به صاحبانش ‍ برگردان ، ما نیازى به آن ها نداریم .
و اكنون كیسه آن پیرزن را بیاور.
احمد گفت : من به طور كلّى آن كیسه را فراموش كرده بودم ...


ظهور از پشت پرده با خصوصیّات
یكى از اصحاب امام حسن عسكرى علیه السلام به نام یعقوب بن منقوش ‍ حكایت كند:
روزى به منزل حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى علیه السلام وارد شدم ، حضرت داخل ایوان جلوى یكى از اتاق ها نشسته بود و سمت راست امام علیه السلام پرده اى جلوى درب اتاق آویزان بود، خدمت حضرت عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! امام و صاحب ولایت بعد از شما كیست ؟
فرمود: پرده را بالا بزن ، تا متوجّه شوى !
همین كه پرده را بالا زدم ، كودكى پنج ساله را در قیافه نوجوانى ده ساله با این خصوصیات نمایان شد:
چهره سفید و نورانى ، ابروانى كشیده و با فاصله ، كفان دست درشت و غلیظ، شانه هاى بزرگ و بافاصله و در سمت راست گونه اش خالى سیاه وجود داشت .
سپس آن كودك ، با وقار و هیبتى مخصوص به طرف پدر بزرگوارش امام حسن عسكرى علیه السلام جلو آمد؛ و در بغل پدر، روى زانویش ‍ نشست .
بعد از آن امام عسكرى علیه السلام به من فرمود: اى یعقوب ! این كودك بعد از من امام و صاحب شماها خواهد بود.
همین كه سخن پدر تمام شد و او را معرّفى نمود، از روى زانوى پدر برخاست و پدرش اظهار نمود: اى عزیزم ! اى پسرم ! در حال حاضر داخل برو و مخفى باش تا آن هنگامى كه خداوند متعال اراده كند.
و چون آن حجّت خدا وارد اندرون منزل شد، امام حسن عسكرى علیه السلام مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى یعقوب ! اكنون بلند شو و داخل اتاق را خوب نظر كن كه چه مى بینى ؟
پس طبق فرمان امام علیه السلام بلند شدم و هر چه به اطراف نگاه كردم كسى را نیافتم ؛ و متوجّه شدم كه حجّت خدا از چشم ها ناپدید و غایب شده است .








Admin Logo
themebox Logo